|
آنگاه که عشق تو را می خواند به راهش گام نه !
|
|
من دار داشتم ؛
من از دار دنیا تو را داشتم... حالا بیدار شدم...
+
جمعه 29 اردیبهشت1391- 15:6 - شیتااایی
|
گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی دانیم. فقط می رویم تا برسیم ... بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست. گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست. باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند. باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ... گاه رسیده ای و نمی دانی و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است که گاهی هیچ روی نمی دهد و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی! پدرم می گفت تصمیم نگیر! و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است اگر نماز میخوانی لازم است بعد از نمازت کمی فکر کنی، ببینی كه ورای باورهایت چیست؟ ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟ گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛ ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟ گوگل و یاهو و فلان را بیخیال شوی با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟ لازم است گاهی از خود بیرون آیی و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی: سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ... آیا ارزشش را داشت؟!! سپس کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد! یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد!!!
+
دوشنبه 25 اردیبهشت1391- 20:27 - شیتااایی
|
+
سه شنبه 19 اردیبهشت1391- 22:38 - شیتااایی
|
+
جمعه 8 اردیبهشت1391- 20:39 - شیتااایی
|
وقتی بی اعتمادی تو تموم وجودت ریشه کرده!
مدام زیر زبون به خودت فحش میدی که کاااااااش خیلی چیزها را تجربه نکرده بودم!!! لعنت به خودم... که الان به جای اندیشیدن به خوشبختی ؛ به گذشتم فکر میکنم.....
+
چهارشنبه 6 اردیبهشت1391- 17:23 - شیتااایی
|
شبيه هميشه .. تمام تفاوت روز و شبم در کنتراست سايه هاي جاندار اتاق خلاصه مي شود.. با پنجره هميشه باز خيال مي کنم... از اين سوي خاطره بگير....تا آن سوي افق هاي مه آلود با هم بودنمان.. من سير از تمام صبحانه يک فنجان چاي... ... و تو... تو را نمي دانم... باورم شده مهمترين لحظه ها گاهي خنده دار مي شود.. از همان سفره هفت سيني که روبروي همين پنجره باز چيديم.. تا آرزوي خيال هاي دونفره .. و قول هاي از مقياس آرزو گذشته.. حالا..من به يک ماهي قرمز از تمام هفت سين نبودنت قانع....از ازدياد "سين" هاي زيادي ام تهوع مي گيرم.. انگار کسي در همه تنهايي ام مي گويد "سسسسس"... در نبود هواي تازگي هايت.. سـکوت هاي سـاده تنهايي ام را سُـست و سـنگين.. با تمام سـختي اش به سـلامتي خيال هايت..سـاده لوحانه تحمل مي کنم.. و تو... تو را نمي دانم.. به خيال همه گنجشک هاي پشت پنجره نشسته...من هم جزئي از تجريد اتاق.. مجرد تر از همه آن ها کُنج ثابتي تقدير را کِز مي کنم.. مبتلا به سرطان خيال هاي بدخيم.. تمام رطوبت شرجي هايم را گريه مي کنم.. تو خيلي دور تر از شعاع تصورهاي من داري.... داري... تو را نمي دانم.. براي دانستن تو کمم..يا کم شدم...يا ديروزها خيال مي کردم مي دانم...نمي دانم.. به لطف آماده به خدمت بودن پستچي نسيم هاي سرد بهاري.. يک عالمه پروانه برايت فوت مي کنم.. يکي شان هم جلوي چشم هايت برقصد کافيست..
+
شنبه 19 فروردین1391- 23:33 - شیتااایی
|
چه خوب بود
بهار از راه نمی رسید وما بیشتر خنک می شدیم بیشتر سرمان را زیر برف می کردیم و دوستان بیشتری از برف می ساختیم...
+
چهارشنبه 16 فروردین1391- 12:22 - شیتااایی
|
من که نیستم...
دیگه حس اینجا اومدن نیست.... همه خاموش شدن... هیچ کس هیچ حرفی نداره... امورات منم خب و بد در حال گذشتنه... نمی دونم این خوبه یا بد... به یه چیزایی دل خوش کردم که نمی دونم آخرش چی می خواد بشه... ترجیح میدم یه مدت دست از آینده نگری بردارم.... فقط می دونم که هفت شهر عشق را عطار گشت ، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...
+
چهارشنبه 16 فروردین1391- 12:16 - شیتااایی
|
اینقدر آرومم که حد نداره....
خدایا شکرت. زندگیم بعد یک سال و نیم دیگه قراره قشنگ باشه...
+
سه شنبه 8 فروردین1391- 1:30 - شیتااایی
|
خسته نمی شوم از تکرار تو
از نگاهِ من تو بی تکراری، حتی اگر خسته نشوم از تکرار تو...
+
یکشنبه 6 فروردین1391- 22:1 - شیتااایی
|
بلاهتِ نگاه مرا به حسابِ شرقيِ چشمهايم مگذار من از درون ويران شده ام از بيخِ ... بنهايِ فرهنگي من ليلي را ناگزير واگذارِ جنونِ مجنون کرده ام من از برهوتِ بي سر و تهِ نسلي سر در آورده ام ... که پدر را بي عشق ... و مادر را بي پدر کرد تنهايي مرا خو و و و و ب اندازه کن در سرزمين زاد و ولدِ عاشقانهها .... من يکي عقيم مانده ام من ... عقيم مانده ام
+
پنجشنبه 3 فروردین1391- 23:56 - شیتااایی
|
نور ...
صدا ... دوربین ... حرکت ...
منم که از نو شروع کردم....
+
پنجشنبه 3 فروردین1391- 13:45 - شیتااایی
|
اين سرفه هاي خشک زمستان اگر مي گذاشت...
تو که دست هات پر از شکوفه، تو که نفس هات پر از بهار، چرا از پشت پنجره مان ها نمي کني؟...
+
دوشنبه 29 اسفند1390- 1:29 - شیتااایی
|
باید بروم...
هی می گویم :باید بروم ... و ایستاده ام که سیگار ِ مردی زیر ِ باران را روشن کنم که چترش را تنها به اندازه ِ خودش باز نگه داشته تک تک می شمارم ....
+
دوشنبه 29 اسفند1390- 0:57 - شیتااایی
|
گــــــــــاهي ......
يـــــــــك نگــــاه ســـــــــــــــــــرد ...
+
پنجشنبه 25 اسفند1390- 23:29 - شیتااایی
|
باید خودم را ببرم خانه
باید ببرم صورتش را بشویم ببرم دراز بکشد دلداریاش بدهم، که فکر نکند بگویم که میگذرد، که غصه نخورد باید خودم را ببرم بخوابد..... "من" خسته است!
+
پنجشنبه 25 اسفند1390- 23:5 - شیتااایی
|
آخــــــر به چه درد می خورد،
آفتاب اســفـــند، اینکه جای پای تورا،
+
پنجشنبه 25 اسفند1390- 23:4 - شیتااایی
|
از تو می ترسم.. نگاهم که نمی کنی شبیه دیگران می شوی... نگاه کن! چقدر شبیه دیگران شده ای...
+
پنجشنبه 25 اسفند1390- 22:59 - شیتااایی
|
از تو می ترسم..
نگاهم که نمی کنی شبیه دیگران می شوی... نگاه کن! چقدر شبیه دیگران شده ای...
+
سه شنبه 23 اسفند1390- 22:0 - شیتااایی
|
در عصر يخبندان بسياري از حيوانات يخ زدند و مردند...
خارپشتها وخامت اوضاع رادريافتند تصميم گرفتند دورهم جمع شوند و بدين ترتيب همديگررا حفظ کنند. وقتي نزديکتر بودند گرمتر ميشدند ولي خارهايشان يکديگررا زخمي ميکرد بخاطر همين تصميم گرفتند ازهم د...ور شوند ولي بهمين دليل از سرما يخ زده ميمردند. ازاينرو مجبور بودند برگزينند يا خارها ي دوستان را تحمل کنند، يا نسلشان از روي زمين بر کنده شود. دريافتند که باز گردند و گردهم آيند. آموختند که، با زخم هاي کوچکي که همزيستي با کسي بسيار نزديک بوجود مي آورد، زندگي کنند چون گرماي وجود ديگري مهمتراست. و اين چنين توانستند زنده بمانند !
+
سه شنبه 23 اسفند1390- 10:18 - شیتااایی
|
چه شعر خوبی گوشه ی لبهای توست،
گوش کن! این گوشه از شعر از لبهای توست...
+
دوشنبه 22 اسفند1390- 17:12 - شیتااایی
|
یک عصرِ مچاله
تمام برنامه ریزی های اتو کشیده ی ذهنم را، چروک می اندازد!
+
دوشنبه 22 اسفند1390- 17:10 - شیتااایی
|
برایــت دلتنگی عصرزمستان را می فرستـم این روزهـا هـیـچ کجـا نیستـم مثل کلاغ های دم غروب فـقـط گاهــی یکی از پرهـایم می افتــد ...
+
چهارشنبه 17 اسفند1390- 11:29 - شیتااایی
|
انـدوه که از حــد بگــذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مـزمـن ! دیـــگـر مـهـم نـیـســت : بــــــــــودن یا نـبـــــــــودن ؛ دوست داشـتــن یا نـداشـتـــن ... آنـچه اهـمـیـت دارد کــــشــــداری رخـوتـنـاک حسی است که دیگر تـو را به واکـنـش نمیکـشانــــد ! در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی و نـگـاه میکـنی و نـگــــــــــاه ...
+
چهارشنبه 17 اسفند1390- 11:28 - شیتااایی
|
پنجره وا می شود..
پنجره بسته می شود.. پنجره وابسته می شود..
+
چهارشنبه 17 اسفند1390- 11:26 - شیتااایی
|
فکر می کردم نمی شود
نمی شود یک مُرده زندگی کند اما شد دیدم که می شود کسی روحت را با خودش برده باشد می شود دلت از بین رفته باشد می شود ضربان قلبت را به گوش نشونی و لبخند بزنی و از کلاه کودکانه تولد شادمانه بخندی و بی آرزو شمع هایت را فوت کنی دیگران هم به همین قانع اند به همین خنده های تصنعی به همین گول خوردن های گاه و بیگاه تو فقط مریض نباشی !! دیگر هرچه باشی نامش سلامتی است!! حتی اگر مُرده باشی و کسی نداند...
+
پنجشنبه 11 اسفند1390- 23:6 - شیتااایی
|
|
me |