خاطراتم برای دیوانگی کافیست....

آنگاه که عشق تو را می خواند به راهش گام نه !

به اصرارِ احتمالِ یک اشتباه, در لحظه ی آخر ایستاده بودم...

+ تاريخ شنبه 17 خرداد1393ساعت 0:20 نويسنده شیتااایی |
لحظه هایی هستند
که هستیم
چه تنها ، چه در جمع
اما خودمان نیستیم
انگار روحمان می رود
همانجا که می خواهد
بی صدا
بی هیاهو
همان لحظه هایی که
راننده ی آژانس میگوید رسیدین
فروشنده می گوید باقی پول را نمی خواهی؟
راننده تاکسی میگوید صدای بوق را نمی شنوی
و مادر صدا میکند حواست کجاست ؟
ساعتهایی که
شنیدیم و نفهمیدیم
خوندیم و نفهمیدیم
دیدیم و نفهمیدیم
و تلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ بار دهم تکرار شد
هوا روشن شد
تاریک شد
چایی سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند
و در خانه را قفل نکردیم
و نفهمیدیم کی رسیدیم خانه
و کی گریه هایمان بند آمد
و
کی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم
از ته دل نخندیدیم
و دل نبستیم
و چطور یکباره انقدر بزرگ شدیم
و موهای سرمان سفید
و از آرزوهایمان کی گذشتیم
و کی دیگر اورا برای همیشه فراموش کردیم
" یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که خودمان نیستیم "

+ تاريخ شنبه 17 خرداد1393ساعت 0:15 نويسنده شیتااایی |

خورشید را می دزدم
فقط برای تو!
می گذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!
فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت. می دانم!
آخ ... فردا!
راستی چرا فردا نمی شود؟
این شب چقدر طول کشیده...
چرا آفتاب نمی شود؟
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟

+ تاريخ چهارشنبه 17 اردیبهشت1393ساعت 0:16 نويسنده شیتااایی |
در رويايم عشق را ديدم
دنبال انسان مي گشت
بيدار شدم
انسان را ديدم
دنبال عشق مي گشت
تمام دنيا را خواستم بغل کنم
دستهايم به هم نرسيد
ازدمير آصف

+ تاريخ یکشنبه 17 فروردین1393ساعت 0:22 نويسنده شیتااایی |
گاهی حتی سالها حرف زدن کافی نیست!
با بعضی ها باید به سکوت رسید، به یک لبخند، به یک نگاه!
رهایشان کرد،
و با اطمینان به دست طبیعت سپردشان.
طبیعتی که در آن هر حضوری سایه ای،
هر صدایی پژواکی،
هر زهری پادزهری،
و هر عملی عکس العملی دارد.
باید گذشت، رها کرد، آرام بود و ایمان داشت،
که زندگی در دنیا بی حساب نیست..

+ تاريخ دوشنبه 5 اسفند1392ساعت 14:11 نويسنده شیتااایی |
و گاهی دست بر قضا
خيلی ناگهانی؛
يكی از راه می رسد...
و اندوه شبانه ی تو
و
نمناكی گوشه ی چشمهايت را
به طور عجيبی
پاک می كند...
گويا كه سال هاست كه عاشق است...
گويا كه چمدانش را فقط برای رسيدن به تو
بسته بود

+ تاريخ یکشنبه 27 بهمن1392ساعت 21:19 نويسنده شیتااایی |
یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام
برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …
آنقدر تمـــــــــیز میخندم
که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی …
و من در جیب هـــایــــم
دست های خالـــی ام را قرار میدهم
که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد …

+ تاريخ سه شنبه 24 دی1392ساعت 19:37 نويسنده شیتااایی |
رابطه من با عکس هایت تبديل شده به رابطه بازجو و مجرم ...! برای فهميدن چرايی کار هايت ...؟

عکس هايت را يک به يک در وانی از آب شکنجه می کنم! امروز آخرين عکست در حين شکنجه در آب محو شد !

+ تاريخ پنجشنبه 14 آذر1392ساعت 19:12 نويسنده شیتااایی |
نیستی و اتفاق های تلخ ساده می افتند.....

+ تاريخ جمعه 24 آبان1392ساعت 19:38 نويسنده شیتااایی |
می ترسم از نسیم 

و افتادن آخرین برگ پاییزی ..!

چه انتظار مبهمی ،

میان غم و شادی این روزهاست ..!!

شاید پاییز دیگر ،

هنگامی که آخرین برگ خواهد افتاد...!!

من روی پاهایم ایستاده باشم ..!!

و زیر آوار برگها ،

دنبال شاخه های شکسته نباشم .......!!!


+ تاريخ پنجشنبه 25 مهر1392ساعت 20:55 نويسنده شیتااایی |
مهر امسال دلگیر بود اماااااا متفاوت....
+ تاريخ جمعه 5 مهر1392ساعت 11:15 نويسنده شیتااایی |
دست تقدیر ۲ سال می خواد من و راهی شهر دیگه ای کنه ...
این که دانشگاه قبول شدم خیلی خوبه ولی اینکه شاید تنهاتر بشم بده !!!!
من عاشق نصف جهانم حتی با زاینده رودی که خشکه!!
مسیر زندگیم با قبولی ارشد کاملا عوض شد . باشد که صلاحی در آن بوده!!!!!!!!!
+ تاريخ چهارشنبه 6 شهریور1392ساعت 23:52 نويسنده شیتااایی |
و خدا یادت میاره که چقدر بزرگه و دوستت داره ...
یه حس قشنگ نصیبم شد که اشک از چشمم جاری شد...
این خیلی خوب بود ...
+ تاريخ چهارشنبه 6 شهریور1392ساعت 23:42 نويسنده شیتااایی |
یک سال گذشت !!!
یعنی دوباره یک سال گذشت...
سال پیش حس قشنگ تری داشتم !!!!!
اینقدر قشنگ که این پست و گذاشت .....
<<<<با نام او
لحظه تولد من در قلب تو شکل گرفت

زادروز مرا تغییر دهید به لحظه عاشق شدنم......

تولدم مبارک....>>>>


امسال حس قشنگی ندارم خیلی تنهام !!!!

ولی تو یک سال خیلی بزرگ شدم .....
شیتا جون توووووولدت مبارک عزیزم ....
البته با اینکه دوست نداشتم تو این شرایط تولدم باشه ....
خدایا یه حس قشنگ نصیبم کن.....
+ تاريخ جمعه 4 مرداد1392ساعت 20:25 نويسنده شیتااایی |
جهان یه فیلم کوتاه بود ،که از چشم تو اکران شد....
+ تاريخ سه شنبه 18 تیر1392ساعت 11:20 نويسنده شیتااایی |
استراگون : من این طورم ، یا فوراً فراموش می کنم یا هیچ وقت فراموش نمی کنم.
+ تاريخ جمعه 3 خرداد1392ساعت 12:51 نويسنده شیتااایی |
گوش كن !!!
خاموش ها گويا ترند
در خموشي هاي من فرياد هاست...
+ تاريخ جمعه 3 خرداد1392ساعت 12:50 نويسنده شیتااایی |
گر مرا دوست نداشته باشی
دراز می‌کشم و می‌میرم
مرگ نه سفری بی‌بازگشت است
و نه ناگهان محو شدن
مرگ دوست نداشتن توست
درست آن موقع که باید دوست بداری....
+ تاريخ جمعه 3 خرداد1392ساعت 12:47 نويسنده شیتااایی |
اگر تو نبودی عشق نبود
همین طور
اصراری برای زندگی
اگر تو نبودی
زمین یک زیر سیگاری گلی بود
جایی
برای خاموش کردن بی حوصلگی ها
اگر تو نبودی
من کاملاً بیکار بودم
هیچ کاری در این دنیا ندارم
جز دوست داشتن تو
+ تاريخ جمعه 3 خرداد1392ساعت 12:46 نويسنده شیتااایی |
وقتی نیستی!
مهم نیست
که دیگر
چیزی مهم باشد...
+ تاريخ دوشنبه 30 اردیبهشت1392ساعت 19:29 نويسنده شیتااایی |
چه بد تغییر کرد همه چیز!
کاش می شد برگشتاند؛
یا تو را به دیروز٬
یا دیروز را به امروز . . .
+ تاريخ دوشنبه 30 اردیبهشت1392ساعت 19:28 نويسنده شیتااایی |
شب ها
تا تمام امیدم ازتماست
قطع نمی شود
نمی خوابم....
+ تاريخ دوشنبه 30 اردیبهشت1392ساعت 19:26 نويسنده شیتااایی |
برای خودم
مردی شده ام
بی صدا گریه میکنم
این روزها
در سکوت سرسخت
دنیا
مواظبم باش
قلبم
هنوز
زنانه می تپد...
+ تاريخ دوشنبه 30 اردیبهشت1392ساعت 19:24 نويسنده شیتااایی |
در من طلوع کن
در من غروب کن
در من آشیانه بساز
ریشه کن
بارور شو
عاشق شو
شاعر شو
شعر بساز
شعر بخوان
در من آسمان آبی باش
ابر باش
باران باش
عمقِ دریا باش
در من مثل یک شهر باش
شلوغ باش
گاهی‌ اگر شد
کوچه‌ای بن بست باش
شاد باش
بخند
بخند
بخند
و دلت اگر گرفت
سر را بر سینه‌ام بگذار
به طپش‌های قلبی گوش کن
که می‌خواهد تو در وجودش طلوع کنی‌
غروب کنی‌
آشیانه بسازی
شعر بسازی
بباری
بتابی
بخندی
بخندی
بخندی
و گاهی‌ دلت اگر گرفت
سر بر سینه اش بگذاری....
+ تاريخ دوشنبه 30 اردیبهشت1392ساعت 19:22 نويسنده شیتااایی |
خدایا از گرفتن این همه روزه شک دار رهاییم بده....

+ تاريخ سه شنبه 17 اردیبهشت1392ساعت 23:12 نويسنده شیتااایی |
خـدا را چـه دیــدی ؟

شـایــد دوام آوردم !
هـر تمــام شـدنـی که مــرگ نیـست !
گـاهـی می تــوان..
کــنـار ِ یـک پـنجره..
سیـگار بـه دسـت و مــنـتـظــر...
پــــوســیــد !!!

+ تاريخ دوشنبه 16 اردیبهشت1392ساعت 19:47 نويسنده شیتااایی |
امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک
در "تو"
خلاصه کرده ام
ای کاش می شد
یک بار
تنها همین یک بار
تکرار می شدی ...
تکرار...

+ تاريخ دوشنبه 16 اردیبهشت1392ساعت 19:46 نويسنده شیتااایی |
سایه های گناه بلند شده !!!
این سایه ها برای زندگی من سنگینه .....
+ تاريخ سه شنبه 27 فروردین1392ساعت 22:43 نويسنده شیتااایی |
برای چی زندگی می کنیم؟


برای اینکه زندگی های پوچ دیگران رو تباه کنیم....

+ تاريخ سه شنبه 27 فروردین1392ساعت 22:26 نويسنده شیتااایی |
براي اينكه زمان بتواند جايي پناه گيرد،
معماران ، خداوند ،  پرده‌ها و فضاهايي مي‌آفرينند؛
آن ها ازآسمان و خانه‌ها و نقطه ديدها
بر مي‌دوند.
پرسپكتيوها و سايه روشن‌ها از اينجا بوجود مي‌آيند.
اما آنها هم از بالاي فضا چيزي نمي‌بينند، تنها او، انسان،
در مقام بخشي از آن، از آنان فرمان مي‌برد.
آنچه ژرفاست در تصوير، خود را در سطح مي‌نمايد.
و آنگاه اگر چيزي نقش زنيم ، دست بالا
دقت نظر به دست آورده ايم تا شيئي واقعي را.
هر دفتر كار يا رستوراني نيز ارباب رجوع را
به چراغ سمت راست مي‌راند.
اين چيزي ناشناخته نيست. فقط شايد ايراد از چراغ باشد،
كه صرفاً
از آنچه ما مي‌خواهيم برآن پرتو افكنيم ،چشم مي‌پوشد.
باقي همه در سايه آن قرار مي‌گيرد.

 

+ تاريخ سه شنبه 27 فروردین1392ساعت 22:14 نويسنده شیتااایی |