خاطراتم برای دیوانگی کافیست....

آنگاه که عشق تو را می خواند به راهش گام نه !

مي‌ميرد مار
وقتي دردِ من را 
به نيشي بچشد...

+ تاريخ شنبه ۷ شهریور۱۳۹۴ساعت 17:28 نويسنده شیتااایی |
صورتم را به شانه اش گذاشتم و گفتم دلم می خواهد ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند!
و هیچکس از عشق ما باخبر نشود...!
آدم ها حسودند...

زمان بخیل است...
و دنیا عاشق کش است...

+ تاريخ دوشنبه ۵ مرداد۱۳۹۴ساعت 17:26 نويسنده شیتااایی |
کف خیابان های این شهر
پر شده از دوستت دارم های سردی که
از دهان افتاده

+ تاريخ شنبه ۱۳ تیر۱۳۹۴ساعت 17:25 نويسنده شیتااایی |
کف خیابان های این شهر
پر شده از دوستت دارم های سردی که
از دهان افتاده

+ تاريخ شنبه ۱۳ تیر۱۳۹۴ساعت 17:25 نويسنده شیتااایی |
در تمام ايستگاه ها
تو ايستاده اى و 
دست تكان مى دهى
من سراسيمه
پياده مى شوم
در تمام ايستگاه ها
تو رفته اى اما

+ تاريخ جمعه ۱۵ خرداد۱۳۹۴ساعت 17:25 نويسنده شیتااایی |
از زمانی که نسبت به سرنوشتم صبور و حتی بی تفاوت شده بودم، 
زندگانی هم با من سر سازش بیشتری نشان می داد. 
انسان با همه کشش و کوشش ها 
به چیزهایی که بیشتر در پی آن هاست کمتر می رسد!

+ تاريخ شنبه ۱۲ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 17:24 نويسنده شیتااایی |
خورشید را می دزدم
فقط برای تو!
می گذارم توی جیبم

تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!
فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت. می دانم!
آخ ... فردا!
راستی چرا فردا نمی شود؟
این شب چقدر طول کشیده...
چرا آفتاب نمی شود؟
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟

+ تاريخ چهارشنبه ۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 17:19 نويسنده شیتااایی |
آسیا می خری؟ 
مرا بخر تا جهت تو بگردم!
آن از سنگ و آهک است

و این از پوست و گوشت و پی و رگ،
و این را جانی و حیاتی.

+ تاريخ دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ساعت 17:15 نويسنده شیتااایی |

هر انسانی، یک‌بار

برای رسیدن به یک‌نفر
دیر می‌کند

و پس ازآن
برای رسیدن به کسان دیگر
عجله‌ای نمی‌کند
“در کنار ساحل قدم می زدم و میخواستم به جایی دیگر بروم که درخشش چیزی از فاصله دور توجهم را به خود جلب کرد. جلوتر رفتم تا به شی درخشان رسیدم. نگاه کردم دیدم یه قوطی نوشابه است، با خودم فکر کردم، در زندگی چند بار چیزهای بی ارزش من را فریب داده و من را از مسیر اصلی خودم غافل کرده است و وقتی به آن رسیدم دیدم که چقدر بیهوده بوده است،
ولی آیا اگر به سمت آن شیء بی ارزش نمیرفتم، واقعا می فهمیدم که بی ارزش است یا سالها حسرت آن را میخوردم !!

+ تاريخ چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ساعت 17:14 نويسنده شیتااایی |
در شهرى زندگى ميكتم…
كه راه ها گُنگ بسته و خاموش است…
اين شهر را ميشود شناخت…

مردم شهرم هر روز بسته تر از ديروز …
خسته از روز مُردگى…
هواى شهرم پُر است از غبار …
غبار غم يك زندگى.

+ تاريخ دوشنبه ۲۲ دی۱۳۹۳ساعت 17:13 نويسنده شیتااایی |

من می توانم

جای سیگار نقاشی بکشم
با دوغ مست کنم

با وسایل خانه تمام شب را تانگو برقصم
و به جای تو
بالشتک دوران کودکی ام را در آغوش بگیرم
تو برای فراموش کردن کسی که بی نظیر
دوستت داشت
چه خواهی کرد؟

+ تاريخ یکشنبه ۱۶ آذر۱۳۹۳ساعت 17:12 نويسنده شیتااایی |
بعضی آدم‌ها ناخواسته همیشه متهم‌اند

بخاطر سکوتشان , مهربانیشان , گذشتشان , بی کینه بودنشان


و دوست داشتنشان

گویی جان میدهند
برای اتهام بستن
و از همه بدتر اینکه
خوبی هایشان زود فراموش می شود .....!

+ تاريخ دوشنبه ۵ آبان۱۳۹۳ساعت 17:10 نويسنده شیتااایی |
شادی کوچکی می خواهم
آن قدر کوچک
که کسی نخواهد از من بگیرد.

+ تاريخ چهارشنبه ۲ مهر۱۳۹۳ساعت 17:8 نويسنده شیتااایی |

به یک جایی از زندگی که رسیدی می فهمی،

رنج را نباید امتداد داد...!
به یک جایی از زندگی که رسیدی می فهمی،

آدمها در زندگی زود پشیمان می شوند!
گاهی از گفته هایشان...!
گاهی از نگفته هایشان...!
گاهی از گفتن نگفتنی هایشان...!
گاهی از نگفتن گفتنی هایشان...!
به یک جایی از زندگی که می رسی می فهمی،
بهترین درسها رادر زمان سختی آموختی...!
و دانستی صبور بودن ، ایمان است
و خویشتن داری عبادت...
و خندیدن نیایش...
به یک جایی از زندگی که می رسی می فهمی،
برای رفتن وقت هست ،
باید بودن را تاب بیاوری...!
به یک جایی از زندگی که می رسی می فهمی،
باید نگاهت را به بالا بدوزی ،

تا دلت از آدمهای این پایین نگیرد.......

+ تاريخ جمعه ۱۴ شهریور۱۳۹۳ساعت 17:7 نويسنده شیتااایی |

خیـــره ام که می شود

انگار تمام دنــیا را در چشــمانش ریــخته
به جانــم افتاده تا

مرا به سـر حـد جنـــون بکشد
خیـــره ام که می شود
بی سبب شادم
بی دلیل می خندم
خیـــره ام که می شود
دیگر احتیــاط شــرط عقـل نــیست
باید دلــم را به دســتانش بــسپارم..

+ تاريخ چهارشنبه ۱ مرداد۱۳۹۳ساعت 17:6 نويسنده شیتااایی |
صدای پای آسودگی....
دنیا خاموش نمی شود.....از بین نمی رود...
ویران نمی شود....

تنها آرام می شود تا فکر کند....

+ تاريخ دوشنبه ۲ تیر۱۳۹۳ساعت 17:4 نويسنده شیتااایی |
اگر در تقدیرت باشد دنیا هم برای رسیدن به او کوچک است ... 
ولی اگر در سرنوشتت نباشد
حتی در کوچه بن بست هم به همدیگر نمی رسید!

+ تاريخ سه شنبه ۶ خرداد۱۳۹۳ساعت 17:3 نويسنده شیتااایی |
بعضی از آدم ها زیادی غلط دارند و بعضی غلط های زیادی!
از روی بعضی از آدم ها باید مشق نوشت
و از روی بعضی آدم ها باید جریمه نوشت
و با بعضی از آدم ها هیچ وقت تکلیفِ ما روشن نیست.

بعضی از آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا معنیِ آن ها را بفهمیم و
بعضی از آدم ها را باید نخوانده دور انداخت...

+ تاريخ سه شنبه ۱۶ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 17:2 نويسنده شیتااایی |
راستش را بگویم، من با خیلی‌ از مردها بودم، اما به نظرم بیشترشان از ترس بود. می‌ترسیدم کسی‌ نباشد که بغلم کند، بنابر این هیچوقت نه نگفتم. همه‌اش همین. این جور همخوابی‌‌ها هیچ ارزشی ندارد. تنها کارش این است که هر دفعه تکه ای از معنای زندگی‌ را از بین ببرد.

+ تاريخ پنجشنبه ۱۴ فروردین۱۳۹۳ساعت 17:0 نويسنده شیتااایی |
در درجه ی اول بشر هرگز شاد نیست، اما در سرار زندگی خود در حال تلاش برای چیزی است که فکر می کند او را شاد خواهد کرد.
ندرتاً به هدفش می رسد و وقتی به آن دست یافت،
تنها ناامید می شود.
اغلب سر انجام همچون کشتیِ شکسته ای با بادبان های پاره و
دکل های از بین رفته به بندرگاه می رسد.
و سپس، چه خوشبخت بوده باشد و چه بدبخت یکسان خواهد بود.
زیرا زندگیِ وی هرگز چیزی بیش از لحظه ی حال نبوده که آن هم همیشه در حالِ ناپدید شدن است و اکنون به پایان رسیده.

+ تاريخ سه شنبه ۱۳ اسفند۱۳۹۲ساعت 16:59 نويسنده شیتااایی |
و گاهی دست بر قضا
خيلی ناگهانی؛
يكی از راه می رسد...
و اندوه شبانه ی تو
و
نمناكی گوشه ی چشمهايت را
به طور عجيبی
پاک می كند...
گويا كه سال هاست كه عاشق است...
گويا كه چمدانش را فقط برای رسيدن به تو
بسته بود

 

+ تاريخ یکشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۲ساعت 21:19 نويسنده شیتااایی |
یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام
برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم …
آنقدر تمـــــــــیز میخندم
که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی …
و من در جیب هـــایــــم
دست های خالـــی ام را قرار میدهم
که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد …

+ تاريخ سه شنبه ۲۴ دی۱۳۹۲ساعت 19:37 نويسنده شیتااایی |
رابطه من با عکس هایت تبديل شده به رابطه بازجو و مجرم ...! برای فهميدن چرايی کار هايت ...؟

عکس هايت را يک به يک در وانی از آب شکنجه می کنم! امروز آخرين عکست در حين شکنجه در آب محو شد !

+ تاريخ پنجشنبه ۱۴ آذر۱۳۹۲ساعت 19:12 نويسنده شیتااایی |
نیستی و اتفاق های تلخ ساده می افتند.....

+ تاريخ جمعه ۲۴ آبان۱۳۹۲ساعت 19:38 نويسنده شیتااایی |
می ترسم از نسیم 

و افتادن آخرین برگ پاییزی ..!

چه انتظار مبهمی ،

میان غم و شادی این روزهاست ..!!

شاید پاییز دیگر ،

هنگامی که آخرین برگ خواهد افتاد...!!

من روی پاهایم ایستاده باشم ..!!

و زیر آوار برگها ،

دنبال شاخه های شکسته نباشم .......!!!


+ تاريخ پنجشنبه ۲۵ مهر۱۳۹۲ساعت 20:55 نويسنده شیتااایی |
مهر امسال دلگیر بود اماااااا متفاوت....
+ تاريخ جمعه ۵ مهر۱۳۹۲ساعت 11:15 نويسنده شیتااایی |
دست تقدیر ۲ سال می خواد من و راهی شهر دیگه ای کنه ...
این که دانشگاه قبول شدم خیلی خوبه ولی اینکه شاید تنهاتر بشم بده !!!!
من عاشق نصف جهانم حتی با زاینده رودی که خشکه!!
مسیر زندگیم با قبولی ارشد کاملا عوض شد . باشد که صلاحی در آن بوده!!!!!!!!!
+ تاريخ چهارشنبه ۶ شهریور۱۳۹۲ساعت 23:52 نويسنده شیتااایی |
و خدا یادت میاره که چقدر بزرگه و دوستت داره ...
یه حس قشنگ نصیبم شد که اشک از چشمم جاری شد...
این خیلی خوب بود ...
+ تاريخ چهارشنبه ۶ شهریور۱۳۹۲ساعت 23:42 نويسنده شیتااایی |
یک سال گذشت !!!
یعنی دوباره یک سال گذشت...
سال پیش حس قشنگ تری داشتم !!!!!
اینقدر قشنگ که این پست و گذاشت .....
<<<<با نام او
لحظه تولد من در قلب تو شکل گرفت

زادروز مرا تغییر دهید به لحظه عاشق شدنم......

تولدم مبارک....>>>>


امسال حس قشنگی ندارم خیلی تنهام !!!!

ولی تو یک سال خیلی بزرگ شدم .....
شیتا جون توووووولدت مبارک عزیزم ....
البته با اینکه دوست نداشتم تو این شرایط تولدم باشه ....
خدایا یه حس قشنگ نصیبم کن.....
+ تاريخ جمعه ۴ مرداد۱۳۹۲ساعت 20:25 نويسنده شیتااایی |
جهان یه فیلم کوتاه بود ،که از چشم تو اکران شد....
+ تاريخ سه شنبه ۱۸ تیر۱۳۹۲ساعت 11:20 نويسنده شیتااایی |